وا گویه اش در جیرجیر تخت گم شد:
" لعنت به من
اگر اینجا بنشینم و چشم به در بدوزم باز
نه!
از زمین نردبان ٬ از آسمان ریسمان ساختن
تو را به من نخواهد رساند !
برهنه
پا برهنه
می زنم به چاک جاده
شاید اینبار
در شب ترین روز یک بعد از ظهر معمولی
پیدایت کنم
در یک اتاق رو به حیاط خلوتِ مسافرخانه ای ارزان
بر یک تخت شکسته
و لعنت را در شرمگاهت خالی ..."
.
.
از فکر این خودکشی ارضاء شد ...
سیگاری با سیگار روشن کردم...
________________________
امیر سربی 15تیر 90