سلام بانو ... دشمنت شرمنده عزیز ... گوشیت هم یهنی دوربین نداره بانو ؟ فکر کنم با این همه خلاقیت و ایده که توو نوشته هات داری بتونی یه تصویری هم ثبت کنی که اون حس مهر ماهمون رو یه قلقلکی بده ... خوشحال میشم در هر صورت عزیز ... شاد باشی ... اون خاطرات تلخ رو هم بریز بیرون هرچند میدونم سخته ...
منم روشن می زارم
سلام بانو...
خب بازم یه بازی وبلاگی جدید ››› "نوستالژی مهر ماه" ...
اومدم رسما" دعوتت کنم که بیای و حتما شرکت کنی ... [چشمک]
مهلتشم تا این 5شنبه ست ...
منتظرما،خوشحالم میکنی ...
[گل]
آخی....
چرا زودتر نگفتی ؟!
تو نباید از تاریکی بترسی همین
سلام بانو ...
دشمنت شرمنده عزیز ...
گوشیت هم یهنی دوربین نداره بانو ؟ فکر کنم با این همه خلاقیت و ایده که توو نوشته هات داری بتونی یه تصویری هم ثبت کنی که اون حس مهر ماهمون رو یه قلقلکی بده ...
خوشحال میشم در هر صورت عزیز ...
شاد باشی ...
اون خاطرات تلخ رو هم بریز بیرون هرچند میدونم سخته ...
آدم به سختی ها عادت نمی کنه، فقط اونها رو تحمل می کنه
نصف شبی بی اطلاع خانواده رفتم مدرسه مون تو تاریکی !
صرفن به خاطر هیجانش
منم لامپ روشن میخوابم اما از کون گشادی!