مرد:
صبر کنید ببینم... آهان، درسته... با ماشین رفتم تا کابور. اونجا اسلحهم رو انداختم توی دریا. فکر میکردم آدم باید در این مواقع اسلحهش رو بندازه توی دریا. (میخندد) این رو توی یه کتاب خونده بودم.
زن:
(لحنی ترسناک) جنایتی رو که میخواستین مرتکب بشین هم توی همون کتاب خونده بودین؟
مرد:
آره اون رو هم خونده بودم.
زن:
(زن اعتراف میکند) من هم همینطور، زِنا در پاریس رو تویِ یه کتاب خونده بودم.
مرد:
ما چه آدمهایِ کتابخونی هستیم...
زن:
بله.
لاموزیکا دومین/ مارگریت دوراس
kheiiiiiiiiiliiiiiiiiiii bahal bood
کتاب خیلی چیز خوبیه
ای بدجنس .
خیلی قشنگ بود
چه تفاهمی!!!