غم که خوبه. حس های دیگه میاد سراغ ادم که دیوونه میشی...از پشیمونی گرفته تا دیدن وکیل و دکتر و دعا و هزار تا کوفتو زهر و مار دیگه.. پس خوشحال باش که فقط غمگین میشی!
سلام من تا حالا س.ک.س نکردم. ولی به نظرم اگه این عمل با کسی باشه که دوسش داری فک نکنم اینطور بشه. البته این حرفت صحیحه. دکتر شریعتی میگه مسیر رسیدن لذت بخشه نه خود هدف. مثلا پنجشنبه ای که به جمعه ختم میشه قشنگه و همه دوس دارن اما خود جمعه که هدفه زیاد دوس ندارن.
فقدان هر چیزی باعث می شود که ما زیاد به آن فکر کنیم بعد که به دستش میاریم به خودمون می گیم همین بود.
چند دقیقه ای بود داشتم فکر می کردم این سلس چی هست تا آخر سر نظر ali خوندم متوجه شدم و فکر می کنم اون گفته شریعتی که ali نقل قول کرده بود" مسیر رسیدن لذت بخشه نه خود هدف" را می توان جور دیگری هم تعبیر کرد اینکه اگر هدف را انزال در نظر بگیریم مسیر رسیدن لذت بخش تر است و کاملا حق با شریعتی بوده و فلسفه این همه قرص برای دیر انزالی هم مشخص میشود.
آره.فکر کنم کلا آدمها بعد از رسیدن و دونستن غمگین میشن.مگه اینکه دونستن بر اساس کشف باشه.یعنی برای ذره ذره ی این دونستن تمرکز کنن و در لحظه حضور داشته باشن و فسفر بسوزونن و زحمت بکشن.ما به دلیل انسان بودن ، در دنیای حقیقی اسیر حواسی هستیم که ما را به سمت شناخت سطحی راهنمایی می کنن و امکان کشف کردن رو در اکثر مواقع از ما می گیرن.یکی از لذتهای این دنیای مجازی همینه.اینکه یه آدم بی صورت و جسم و شناسنامه جلوت می شینه و هر از گاهی یه حرفی می زنه که لحن نداره،لهجه نداره،تن صدا نداره.اصلا حرفش هیچ خصوصیت فیزیکی قابل لمسی نداره.اولش گیج می شی،تعجب می کنی،لذت می بری،خالی می شی،پر می شی،بدت میاد،غرق انرژی میشی و...هی درگیر انواع و اقسام حالات میشی با خوندن حرفاش.بعد از مدتی که کنارش بودی و همراهیش کردی کم کم همه ی این نوشته ها جون می گیرن.موجی از حیاط واردشون می شه.لحن پیدا می کنن.لهجه پیدا می کنن.تن صدا پیدا می کنن.یواش یواش هویت منحصر به فرد نوشته ها رو کشف می کنی.گاهی دچار اشتباه می شی.یکی دوتا پست بعد اشتباهت رو تصحیح می کنی.یه وقت به خودت میای و می بینی دیگه به "چی میگه" کاری نداری و ناخودآگاه درگیر "چجوری میگه" شدی.از اینجا شروع می کنی به کشف هویت حقیقی نویسنده.کشف های کوچیک و لذت های کوچیک کم کم بزرگ میشن و به بلوغ می رسن.آدمی که پشت این نوشته هاست برات تجسم پیدا می کنه.حقیقت روحش یا حداقل حقیقت تصویر ذهنی مطلوبی که از خودش داره رو می بینی.از دریچه ی ناخودآگاهش بهش نگاه می کنی.چیزهایی رو می بینی که حتی شاید خودش هم در مورد خودش ندونه... اینجاست که "مومن آینه ی مومن است" اتفاق می افته.انسان آینه ی انسان می شه.تو آینه ی او می شی تا چیزهایی را که در وجودش از دیدش پنهان مونده در تو ببینه.البته اگر هر دو بتونید و بخواید که بر محدودیت ضمیر خودآگاهتون غلبه کنید. آدمایی که فقط با دونستن اسم و سن و سال و قد و وزن و محل زندگی و شغل و... می خوان دیگران رو بشناسن کمی بی سلیقگی می کنن.لذت شگرفی رو از دست میدن.امروز نیوتن در زیر خاک به عناصر تشکیل دهنده ی خودش تجزیه شده اما من باور دارم که عناصری که زمانی افتخار نیوتن بودن رو داشتن هنوز خودشون رو یه سر و گردن از عناصر همردیفشون در جدول تناوبی عناصر بالاتر می دونن.چون تجربه ی لذت بخش کشف رو داشتن و هنوز از این بابت غرق شادین.عناصر تشکیل دهنده ی جسم ارشمیدس هنوز هم هلهله کنان فریاد می زنن "یافتم.یافتم" ما وقتی کسی را از راه کشف کردن می شناسیم اونو در خودمون ثبت می کنیم.او در ما رسوب می کنه و ماندگار میشه.اگر توی شلوغی گمش کنیم هم همیشه در ما به زندگیش ادامه میده و پایانی نداره. هر موجودی که روال طبیعی رشدش رو طی نکنه ناقص الخلقه به دنیا میاد و خیلی زودتر از موعد مقرر میمیره. سـاـس ، زمان تکامل و تولد یه رابطه ست.زمانی که دیگری رو درون خودمون ثبت کردیم.زمانی که زندگی ما در درون هم آغاز شده.
همه انچه که باید من می گفتم تو گفتی عزیزم.. مرسی عزیز دلم
این حرفتو کاملا قبول دارم ...چیزی که لذت بخشه در واقع تلاش برای ارضای یه غریزه ست نه خود ارضای اون غریزه ...وقتی ارضا میشیم دیگه لذتش تموم میشه ...ته میکشه و این آدمو افسرده میکنه
ماشالله دوستان همه ید طولایی دارند بسوزه پدر تجربه
بیبین همه چی بستگی داره به اینکه داره کجا و چه جوری و برای چی استفاده میشه .
دقیقا مثل چاقو
اگه چیزیو از راهش استفاده نکردی و دستتو مثل حکایت چاقو بریدی کس دیگه ای رو غیر خودت سرزنش نکن.
البته می تونی کلا چاقو رو ببوسی یذاری کنار اما از کلی منفعت که برات داره دور می مونی
تو زندگی اونقدر می دونم که می دونم هیچی نمی دونم. خیلی جاها راه هایی که منجر به بریدن دست میشه رو می دونم اما راه استفاده درستش و اینکه مثلا این حس که مثل چاقو هست به چه دردی می خوره و باید چقدر و چه جوری ازش استفاده کنم رو نمی دونم. خدا خودش به دادم برسه.
آدمیزادی کلا اینجا رو قرق کرده ها....آدم چارتا از این دوستا تو وب داشته باشه خیالش جمعه..والا عارضم به حضورتون که رسیدن غمگین نیست...این حس زیاده خواهی ماهاست...یه جایی خوندم آدم یه جوریه که خدا اگه همه چی رو به تمام و کمال هم بهش بده برمیگرده میگه فقط همین؟؟؟؟
چه جالب! نمی دونستم بعدش باید بزنم زیر گریه از این به بعد یادم نره! عارضم به خدمت شما که دریانوردهای اسپانیایی وقتی آمریکا رو کشف کردن همچین احساسی نداشتن. قیاس به نفس کردن دوست تون
چقدرقشنگ نوشتی بانو..
تشبیه کشف امریکا به کشف سلس هم تامل برانگیز بود
عزیزم نقل قول بود ... نوشته ی دوست خوبم علی ست .
به شرطی که مقصد باشه نه اینکه بخشی از یک کل باشه و یا بعد از اون زوایای دیگه ای مثلِ آرامش حضور را بخواهیم درک کنیم.
قشنگ بود.
موافقم شایدم احساس گناه میکنن!
شاید چون همه فقط و فقط ، صرفا به خوده سـاـس فک میکنن!
البته در مورد رسیدن و حس پوچی که کاملا حق باشماست
پس برای همینه وقتی خودم رو می کُشم تا توجه کسی رو جلب کنم و بعد از کلی تلاش توجهش جلب میشه, خوش حال نیستم...خسته میشم...پشیمون میشم...متنفر میشم.
غم که خوبه. حس های دیگه میاد سراغ ادم که دیوونه میشی...از پشیمونی گرفته تا دیدن وکیل و دکتر و دعا و هزار تا کوفتو زهر و مار دیگه..
پس خوشحال باش که فقط غمگین میشی!
سلام
من تا حالا س.ک.س نکردم. ولی به نظرم اگه این عمل با کسی باشه که دوسش داری فک نکنم اینطور بشه.
البته این حرفت صحیحه. دکتر شریعتی میگه مسیر رسیدن لذت بخشه نه خود هدف. مثلا پنجشنبه ای که به جمعه ختم میشه قشنگه و همه دوس دارن اما خود جمعه که هدفه زیاد دوس ندارن.
ما که نه قاره آمریکا رو فتح کردیم و نه سلس درست و حسابی کردیم که تجربه داشته باشیم
فقدان هر چیزی باعث می شود که ما زیاد به آن فکر کنیم بعد که به دستش میاریم به خودمون می گیم همین بود.
چند دقیقه ای بود داشتم فکر می کردم این سلس چی هست تا آخر سر نظر ali خوندم متوجه شدم و فکر می کنم اون گفته شریعتی که ali نقل قول کرده بود" مسیر رسیدن لذت بخشه نه خود هدف" را می توان جور دیگری هم تعبیر کرد اینکه اگر هدف را انزال در نظر بگیریم مسیر رسیدن لذت بخش تر است و کاملا حق با شریعتی بوده و فلسفه این همه قرص برای دیر انزالی هم مشخص میشود.
آره.فکر کنم کلا آدمها بعد از رسیدن و دونستن غمگین میشن.مگه اینکه دونستن بر اساس کشف باشه.یعنی برای ذره ذره ی این دونستن تمرکز کنن و در لحظه حضور داشته باشن و فسفر بسوزونن و زحمت بکشن.ما به دلیل انسان بودن ، در دنیای حقیقی اسیر حواسی هستیم که ما را به سمت شناخت سطحی راهنمایی می کنن و امکان کشف کردن رو در اکثر مواقع از ما می گیرن.یکی از لذتهای این دنیای مجازی همینه.اینکه یه آدم بی صورت و جسم و شناسنامه جلوت می شینه و هر از گاهی یه حرفی می زنه که لحن نداره،لهجه نداره،تن صدا نداره.اصلا حرفش هیچ خصوصیت فیزیکی قابل لمسی نداره.اولش گیج می شی،تعجب می کنی،لذت می بری،خالی می شی،پر می شی،بدت میاد،غرق انرژی میشی و...هی درگیر انواع و اقسام حالات میشی با خوندن حرفاش.بعد از مدتی که کنارش بودی و همراهیش کردی کم کم همه ی این نوشته ها جون می گیرن.موجی از حیاط واردشون می شه.لحن پیدا می کنن.لهجه پیدا می کنن.تن صدا پیدا می کنن.یواش یواش هویت منحصر به فرد نوشته ها رو کشف می کنی.گاهی دچار اشتباه می شی.یکی دوتا پست بعد اشتباهت رو تصحیح می کنی.یه وقت به خودت میای و می بینی دیگه به "چی میگه" کاری نداری و ناخودآگاه درگیر "چجوری میگه" شدی.از اینجا شروع می کنی به کشف هویت حقیقی نویسنده.کشف های کوچیک و لذت های کوچیک کم کم بزرگ میشن و به بلوغ می رسن.آدمی که پشت این نوشته هاست برات تجسم پیدا می کنه.حقیقت روحش یا حداقل حقیقت تصویر ذهنی مطلوبی که از خودش داره رو می بینی.از دریچه ی ناخودآگاهش بهش نگاه می کنی.چیزهایی رو می بینی که حتی شاید خودش هم در مورد خودش ندونه...
اینجاست که "مومن آینه ی مومن است" اتفاق می افته.انسان آینه ی انسان می شه.تو آینه ی او می شی تا چیزهایی را که در وجودش از دیدش پنهان مونده در تو ببینه.البته اگر هر دو بتونید و بخواید که بر محدودیت ضمیر خودآگاهتون غلبه کنید.
آدمایی که فقط با دونستن اسم و سن و سال و قد و وزن و محل زندگی و شغل و... می خوان دیگران رو بشناسن کمی بی سلیقگی می کنن.لذت شگرفی رو از دست میدن.امروز نیوتن در زیر خاک به عناصر تشکیل دهنده ی خودش تجزیه شده اما من باور دارم که عناصری که زمانی افتخار نیوتن بودن رو داشتن هنوز خودشون رو یه سر و گردن از عناصر همردیفشون در جدول تناوبی عناصر بالاتر می دونن.چون تجربه ی لذت بخش کشف رو داشتن و هنوز از این بابت غرق شادین.عناصر تشکیل دهنده ی جسم ارشمیدس هنوز هم هلهله کنان فریاد می زنن "یافتم.یافتم"
ما وقتی کسی را از راه کشف کردن می شناسیم اونو در خودمون ثبت می کنیم.او در ما رسوب می کنه و ماندگار میشه.اگر توی شلوغی گمش کنیم هم همیشه در ما به زندگیش ادامه میده و پایانی نداره.
هر موجودی که روال طبیعی رشدش رو طی نکنه ناقص الخلقه به دنیا میاد و خیلی زودتر از موعد مقرر میمیره.
سـاـس ، زمان تکامل و تولد یه رابطه ست.زمانی که دیگری رو درون خودمون ثبت کردیم.زمانی که زندگی ما در درون هم آغاز شده.
همه انچه که باید من می گفتم تو گفتی عزیزم.. مرسی عزیز دلم
دقیقا همینه!
به قول یه پیرمردی، میگفت ما ککه سی ساله داریم میریم توش چیزی پیدا نمیکنیم!
سبک و سیاق جدید مبارک بانو!
پاره پاره هایی را سیاه کرده ایم
رخصت
به رسم زفاقت و مهر
دیفار
یحتمل دریانوردان با آمریکا سکسیده اند
اون کامنتی که آدرس دارد اشتباهی آمده
حذف بفرمایید
همین است لذتی تلخ.
دقیقا همینه.اینکه میبینی همه چی در یه لحظه تمومه وکل لذت با خستگی وسستی وحتی گاهی هم با احساس گناه بی حد اغشته میشه وبه کامت تلخ میشه.
این حرفتو کاملا قبول دارم ...چیزی که لذت بخشه در واقع تلاش برای ارضای یه غریزه ست نه خود ارضای اون غریزه ...وقتی ارضا میشیم دیگه لذتش تموم میشه ...ته میکشه و این آدمو افسرده میکنه
تشبیه جالبیه
ارامش بخشه وقتی می فهمی همه همین گیر رو دارند
ماشالله دوستان همه ید طولایی دارند
بسوزه پدر تجربه
بیبین همه چی بستگی داره به اینکه داره کجا و چه جوری و برای چی استفاده میشه .
دقیقا مثل چاقو
اگه چیزیو از راهش استفاده نکردی و دستتو مثل حکایت چاقو بریدی کس دیگه ای رو غیر خودت سرزنش نکن.
البته می تونی کلا چاقو رو ببوسی یذاری کنار اما از کلی منفعت که برات داره دور می مونی
تو زندگی اونقدر می دونم که می دونم هیچی نمی دونم.
خیلی جاها راه هایی که منجر به بریدن دست میشه رو می دونم اما راه استفاده درستش و اینکه مثلا این حس که مثل چاقو هست به چه دردی می خوره و باید چقدر و چه جوری ازش استفاده کنم رو نمی دونم.
خدا خودش به دادم برسه.
آدمیزادی کلا اینجا رو قرق کرده ها....آدم چارتا از این دوستا تو وب داشته باشه خیالش جمعه..والا
عارضم به حضورتون که رسیدن غمگین نیست...این حس زیاده خواهی ماهاست...یه جایی خوندم آدم یه جوریه که خدا اگه همه چی رو به تمام و کمال هم بهش بده برمیگرده میگه فقط همین؟؟؟؟
دیر رسیدم.. دوستان حق مطلب رو در کامنتهاشون ادا کردن..
چه جالب! نمی دونستم بعدش باید بزنم زیر گریه
از این به بعد یادم نره!
عارضم به خدمت شما که دریانوردهای اسپانیایی وقتی آمریکا رو کشف کردن همچین احساسی نداشتن. قیاس به نفس کردن دوست تون
من که هر دفعه بعد سلس یه چیز جدید کشف می کنم
حتی به حالت خلسه می رم
واقعا عجیبه
و زیباترین لذت دنیا