بانوی اجاره ای

بعضی آدمـــا رو بـــاید رو تـخـت شنـاخـت

بانوی اجاره ای

بعضی آدمـــا رو بـــاید رو تـخـت شنـاخـت

زنی دیگر

کسی هست گاهی مهربان تر،از خود گذشته تر و حتی حساستراز دیگر زنها،اما زنها دوستش ندارند چون گاهی جایشان را پر میکند..فرقی نمیکند دل یا تختخواب یا صندلی جلو ماشین!من هم شاید مثل بقیه زنها دوستش نداشته باشم یا حتی بیزار باشم اما خوب که فکر میکنم میبینم حسابی گردن شوهر،پدر و برادرمان حق دارد!چه وقت و بی وقتهایی که مردِ مان یا مردانمان هر چیزی ازش خواستند و نه نگفت!همان چیزهایی که ما با همه ی نسبتهایی که با مردِمان یا مردانمان داریم ،بهشان نمیدهیم!حفظ اندام میکنیم..حفظ قرب اجتماعی..حفظ خودکفایی های زنانه و فقط میگوییم "نه"!او هم غذای گرم دارد هم رختخواب نرم .تنش برای کسی ست که امشب کنارش است دستش هم روی گوشش نیست خوب میشنود..گاهی بیشتر از من، بهتر از مادرم.فکر میکنم دلش خیلی میگیرد و سعی میکند به این فکر نکند که دوست دارد جای من باشد..خوب هم میداند این مردی که سرش روی سینه ی  برهنه اش است فقط کافی ست لحظه ای احساس خطر کند،برای همیشه وجودش را منکر میشود چه رسد به...! فکر میکنم زیاد تنهایی گریه میکند..یا  زیاد الکی میخندد.. و من فکر میکنم یادمان رفته  که اگر در شرایط او بودیم چه کسی بودیم!  

نظرات 32 + ارسال نظر
جاویدان 19 آبان 1390 ساعت 21:02

اگه یکیشونو از نزدیک میدیدی این ک..شعرا رو نمی نوشتی. یا به عبارت بهتر اگه یکمیشونو ببینی اینا رو پاک میکنی.
شرط میبندم.
deal?!

اونچه که من اینجا می نویسم یا از نوشته های دیگرون می زارم تنها زمانی ست که درون مایه اش را با تمام وجود در لابه لای احساسم با پوست و استخونم لمس کرده باشم .. تو که خواننده قدیمی وبلاگم هستی باید خوب بدانی که من تنها از اونچه که احساس کرده م و لمس ! نوشته ام
و هیچ تمایلی ندارم کسی اندیشه و فکرشو فرو کنه تو چشام ! که خود هرگز چنین کاری نکردم و بارها و بارها گفته ام اگر فکر می کنید که نوشته های من براتون قابل هضم نیست و با مساحت فکریتون نمی خونه نخونید منو .نیائید اینجا !
چند جائی دیدم که غره رفتی به نوشته هام ..سکوت کردم شاید بفهمی من اینجا برای اغفال کسی نمی نویسم ..ادمها خودشون شعور دارن که بفهمن چی خوبشونو و چی بد !
و اگر سکوتم را شکستم واسه این بود که این نوشته از دوستی ست که به شخصه به همه افکارش و بعضا زن بودنش احترام می گذارم ..
جاویدان عزیز خوب ست قبل از هر صحبتی کمی تامل کنیم !
دردی که در این نوشته ست بس بزرگ و فجیع ست !و من فکر میکنم یادمان رفته که اگر در شرایط او بودیم چه کسی بودیم!

دارم به تنهایی اون زن فکر می کنم و اینکه آیا وقتی که اون به شونه ای برای خستگیهاش و بغضای فرو خورده ش نیاز داره مردها هم اینقدر براش بی دریغ هستن ؟

نیستن گیل دختر ..نیستن !
جای چنگ‌های‌‍ش لای بالش هست از فرط تنهائی هنوز

نمونه ی بارزش خوده من
جاویدان خودش رونمیتونه جای هیچکس بزاره پس نباید جای هیچکس نظر بده

بخواب عزیزکم،بخواب
که مردمان این سرزمین نمی دانند که استخون‌های کثیف‌ترین خوک مزرعه، هم می‌تونن به اندازه‌ی استخوان‌های بقیه‌ی خوک‌ها شکننده باشن.

خواستم قسم بخورم دیدم حتی ارزششو نداره

چرا شما ها فکر می کنید مردا همه مثل چوب بی احساسند؟

البته اینا رو در جواب بقیه کامن ها میدم.

خوبه تا ما یه خانوم خیابونی می بینیم بگیم زنا همشون فلانن ؟

بابا یکم فکر کنید ، قبل از رد و زن بودن همه انسانیم و بنده خدا

این جوکا چیه که واسه هم میگیم.

به شخصه حقیر اگر از زنی بدی دیدم اول خودمو متهم می کنم و انتظار دارم به همین شکل باهام بر خورد بشه.

همه کرامت انسانی داریم ، بعضیا مون می دونیم ، بعضیامون نمی دونیم ، بعضیامون خودمونو زدیم به نفهمی و بعضیا اصلا حاضر به یادآوریش هم نیستیم.

وای از این دنیا
کی میشه قیامت بشه همه بفهمند تو چه چیزایی چه تفکرات فانتزی و دور از واقعیتی داریم.

پایش برسد هستید فقط کافی ست لحظه ای احساس خطر کنید،برای همیشه وجودش را منکر میشوید چه رسد به...!

sara 19 آبان 1390 ساعت 21:55 http://skis1.persianblog.ir

هی دختر نمیشد خاموش بمونم.
چه حرف جالبی زدی.
سوای اینکه من اون زتو دوس دارم یا نه!اما چقدر عجیب نوشتی...چقدر

خوشحالم روشن شدی ..دلت آمد دوستیمان یک طرفه باشد ؟!

masud 19 آبان 1390 ساعت 22:20

سلام
شرمنده دخالت میکنم ولی منم کمی با شما موافقم و کمی با جاوید. یعنی هر کدومتون از یه بعدی درست میگین.بله بعضی ها مثه کسایی که شما میگین هستن اما بعضی ها هم اصلا این طوری که میگین نیستن و فقط اون پوله واسشون مهمه و ... . اما به نظر من(بازم وبلاگ خودتونه هر جور صلاح میدونین)نباید به نظر شخصی که با شما موافق نیست بگید نیا.من هم در بعضی از نوشته هاتون حقیقت رو دیدم حتی بغضم گرفت و بعضی هاشون رو هم اصلا دوس نداشتم.عقاید ممکنه به هم نزدیک باشه اما یکسان نخواهند بود. ایشونم در مورد این پست اینجوری فکر میکنه شاید پست بعدتون رو اند حقیقت و معنا و .... بدونه.البته بازم میگم این یه نظره وگرنه وبلاگ مال خودتونه هر جور دوست دارین میتونین رفتار کنین.

من اگر جائی برم و ببینم نوشته های اون وبلاگ با روح و روانم بازی می کنه نمی رم اونجا !
واسه ارامش خودش گفتم !
اصلا اهای ادمای مخالف نوشته هام هی بیائید اینجا و هی حرص بخورید و ناخوناتون رو بجویید و پاهاتون و از استرس تکون تکون بدید و شب کابوس دخترک روی تخت (هدرو منظورمه ) ببنید و هی غش و ضف کنید و تا صبح جاتون و شونصد بار خیس کنید !
فقط خدا وکیلیتون می کنم حرفاتون و فوشاتون و تو دلتون بدید باشد که رستگار شوید .
بعد اقا مسعود من حواسم هست هی میرید و میائید و ادرس نمی زارید هااااااا!!
ادرس بزار برادر . بله !

Somebody 19 آبان 1390 ساعت 22:52 http://alienmind.blogsky.com

آخرش چی! آخر همه ی این ها و بعد از همه ی این شب ها میشن یه زن بد کاره ی فلان ِ فلان.
نسبت هایی که مردانمان هر روز زنان و مادرانشون رو خطاب قرار میدن. گاهی زیر لب گاهی با فریاد.
زنی دیگر... من نمی فهممش...اما می دونم که با هم فرقی نداریم.

گاهی از فرط اشنائی غریبه می زنیم ...

جاویدان 19 آبان 1390 ساعت 23:29

مشکل ما اینه که اصلا اهل ساینس نیستیم. اهل تجربه نیستیم. سعی میکنیم همه چیزو انتزاعی نگاه کنیم دلیل ( یا بهتر بگم: توجیه) بتراشیم. اگه غرب پیشرفت کرده فقط تجربه و ساینس بوده.
من میگم تو ندیدی. اگه دیده بودی مطمئنم اصلا دلت نمی سوخت که هیچ یه کاری دست بنده خدا میدادی...قصد اعمال نظر به زور ندارم. ولی اعتقاد به این نوشته همینجوری درست نیست.
من فکر میکنم مثلا یه جوری ام . ایا واقعا همونجوریم؟ نه! این فرق واقعیت با حقیقته.. من میگم واقعیت تو تجربه است و لاغیر.
همین
والسلام

همینه دیگه !
گفتم تاچیزی رو لمس نکردم نمی گم ! پس بدون تجربه شده عزیزم .

جاویدان 19 آبان 1390 ساعت 23:39

متاسفانه فکر میکنی اون چیزی که تو فکرته حتما تو عالم بیرون هم جاری و ساریه.مثلا من کی گفتم تو بقیه رو اغفال میکنی؟؟؟ که نوشتی «سکوت کردم شاید بفهمی من اینجا برای اغفال کسی نمی نویسم ..ا»
زیاده حرفی نیست

وقتی میگوئی مهملات ست یعنی داری اغفالمان می کنی با این نوشته ها .غیر از اینست ایا ؟!

بی خیال عزیزم . ادامه ش ندیم . واسه اعصاب جفتمون خوبه .

پولاددل 20 آبان 1390 ساعت 00:00 http://steelheart.blogfa.com

خیلی سخته تو شرایط همچین زنی بودن ...
ولی خب با اندکی تفکر میشه عمق دردشونو حس کرد .
خوب نوشتیش.

منم همون اندکی تفکر و می خواستم !و نه بیشتر

آدمیزادی 20 آبان 1390 ساعت 02:58 http://adamizadi.blogspot.com

تمام قد می ایستم و کلاه از سر بر میدارم بانو.به احترام روح بزرگ و نگاه زیبای تو و دوستت که این مطلب رو نوشته.

آدمیزادی پرنده خسته بود ..بال شکسته را گرفت دست ..
" درسدش می کنید ؟" .. صدای خنده ها بلند شد ..نگاه هم نکرد
بال شکسته را زیر بغل گرفت .. پرواز کرد و رفت ...

آدمیزادی 20 آبان 1390 ساعت 03:10 http://adamizadi.blogspot.com

با اجازه ی بانو ، خطاب به جاویدان:
دوست عزیز! مشکل شما اینه که متاسفانه ذهن کانالیزه و تک بعدی ای دارید.ذهنی که شاید به گونه ای اسیر مطلق گرایی ناشی از نگاه ارزشیه.نگاهی که همه پدیده ها را بر اساس ظاهر اونها به "خوب و بد" ، "خیر و شر" ،زشت و زیبا" و "اخلاقی و غیر اخلاقی" تقسیم می کنه.این نوع نگاه ، قدرت نفوذ به لایه های زیرین مسائل رو نداره.قدرت تفکیک هم نداره و همه چیز رو کلی می بینه.به همین خاطر ، انسانی که چنین دیدگاهی داره نمی تونه درک کنه در مساله ای که بر اساس ارزش هاش ؛ زشت ، غیرانسانی یا ضداخلاقیه می تونه لایه هایی از زیبایی ، انسانیت و اخلاق وجود داشته باشه.
از نشانه های دیگه ی ذهنیت مطلق اندیش اینه که هر مساله ای را به کل تعمیم میده.به مطلب بانو مراجعه کنید و ببینید که بانو گفته "کسی هست" یعنی اشاره به یک نفر یا اگه خیلی مته به خشخاش بذاریم اشاره به تعداد محدودی از افراده.نه اشاره به یک "همه ی مُطلَق".
شما صحبت از تجربه و ساینس می کنید.قبول.شما یک انسان باتجربه ،اما جامعه ی آماری شما چند نفر است؟چند نفر از این زنها را دیده اید یا می شناسید یا در موردشان شنیده اید یا با آنها خوابیده اید؟این تعداد چه درصدی از کل افراد این گروه را در بر می گیره؟چرا فکر می کنید تجربه ی شما قابل تعمیم به تمام افراد این گروه از زنهاست؟
از این که بگذریم اصلا فرض می کنیم شما همه ی این زنها را تجربه کرده اید و هیچ کدامشان با شما اینطور که بانو توصیف کرده برخورد نکرده اند.با توجه به اینکه طرز برخورد و رفتار آدمها با هم ، یک کنش دوطرفه است ، چرا فکر نمی کنید طرز رفتار شما با آنها باعث شده که با شما مهربان نباشند؟مثلا حس کرده اند شما آدم ناخوشایندی هستید و ترجیح داده اند طبق وظیفه ، جسمشان را در اختیار شما بگذارند و زودتر از دستتان خلاص شوند.
مرا ببخشید که شاید کمی لحنم گزنده شد و به خودم اجازه دادم در مورد شما قضاوت کنم.با توجه به لحن کامنتتان اصولا باید ظرفیت پذیرش متقابل را داشته باشید.

فکر می کنم اینکه مردم آدم را نمی فهمند یک گوشه از مساله است. گوشه بزرگ مساله آن است که آدمها این واقعیت را که هیچ کس را نمی شود فهمید درک نکنند. و تازه این هم یک گوشه مساله است. قسمت اصلیش این است که به آدم گیر بدهند شبیه همانچیزی بشود که فکر کرده اند فهمیده اند و تازه این هم فقط یک گوشه از مساله است مساله اصلی این است که آدم درست شبیه آن چیزی بشود که مردم فکر کرده اند و تازه این هم فقط یک گوشه از مساله است...قسمت اصلی ترش اینه که به این نتیجه برسن همون مدلی که بودی بهترست .. و ..این قصه سردراز ناسازگار دارد ...

نادر 20 آبان 1390 ساعت 11:19 http://dehkadeyegham.blogfa.com

نظر هر جفتتون محترم
کش ندید
هر دوتون راست میگید
از طرفی هم هر دو طرف جنس خودشو میگیره

اینجا بحث سر جنسیت نیست نادر عزیز ...که حقیقت از انچه در نوشته هایم می بینید تلخ تر ست ... بی حرمتی را نمی بخشم هرگز .

سنگ بانو 20 آبان 1390 ساعت 12:58 http://sangbanoo.blogfa.com

قضاوت.. قضاوت.. و قضاوت..
کاش داوری هامون با در نظر گرفتن حقایق انجام می شد
نه واقعیتی که تنها به چشم میاد!
کاش خودمون رو در آینه انسانهای دیگر می دیدیم و کمی بیشتر به خودمون رو می شناختیم..
کجای کارمون می لنگیده که اینطوری باید جامون پر بشه..
چه از خودگذشتگی داره اون زن که بدون هیچ پشتوانه در لحظه یه مرد زندگی می کنه و می دونه که باید بره هم از دیده و هم از دل..
این مسائل پیچیده تر از اون هستن که بشه خوب روی اونا نظر داد..

خیلی منتظر نشستم کسی چنین کامنتی بگذارد .
"کجای کارمون می لنگیده که اینطوری باید جامون پر بشه.. "
مرسی بانوی مهر و مهربانی ... مرسی

shadow 20 آبان 1390 ساعت 16:20 http://paradaise.blogfa.com

فکر تن خسته ی مادر..

زیر بار سنگین تن مردان برهنه..

که هر روز به خانه یمان می ایند..

کلافه ام میکند..

کاش مادرم هم مثل خانوم همسایه..

به فکر مردان غریبه نبود..

کاش..!

شب سکوت کرده است
ماه هم فهمیده
مادر خسته بعد از مدتها خوابیده
شب باید
آرام بماند

باشماق 20 آبان 1390 ساعت 16:24 http://bashmagh.blogsky.com

مردمان این سرزمین نمی دانند که استخون‌های کثیف‌ترین خوک مزرعه، هم می‌تونن به اندازه‌ی استخوان‌های بقیه‌ی خوک‌ها شکننده باشن.
اگه دو هزار سال فکر می کردم اینطور جمله ای به مغزم خطور نمی کرد
تنها حرفم اینه آفرین
دوسه سه تا وبلاگ بیشتر نیست که من مجبور م چند بار اونو بخونم
یکی ش هم خیانت مدرن می شود بود که مدتی است که نویسنده اش کار را تعطیل کرده

ممنون که مرا خوب می خوانی .

نیم من 20 آبان 1390 ساعت 16:39 http://n-toranj.blogsky.com/

زنی که جای کسی رو پر نمی کنه
حتی جای خودش رو

هوم .

masud 20 آبان 1390 ساعت 17:04

سلام نفس خانوم
عرض کنم خدمت مبارکتون که فرموده بودید آدرسم رو هم بزارم. اینجانب اعلام میکنم که بنده در حال حاضر وبلاگی ندارم تا آدرسش رو خدمت شما اعلام کنم. ولی از اون برادر آخری خیلی خوشمان آمد. نوشته بودی بله برادر.من تقریبا همون برادرم و آدم معتقدی هست. به خدا و پیغمبر و اسلام و .... .
البته کمی آپدیت تر.
بله خواهر من.
در جایی میخوندم که نوشته بود: آقا خود خدا هم تا زمانی که ما نمردیم در مورد ما قضاوت نمیکند بیایید ما هم در مورد دیگران قضاوت نکنیم.
باید خوبی ها رو دید و گفت اما در مورد بدی ها کمی تامل کرد.

خب وبلاگ بزنید برادر من .کار سختیست ایا ؟!

فاطمه 20 آبان 1390 ساعت 17:38

مثل همیشه حرفی رو میزنی که هیچ کس نمیزنه.
کاشکی فقط کمی دست بکشیم از این قضاوت کردنا و حق به جانب صحبت کردن و......

از دیشب هی دارم به خودم می گم ! هی دارم به خودم می گم ...
ادم قضاوت شده م.. بد است فاطمه ..خیلی بد

جاویدان 20 آبان 1390 ساعت 18:42

اصلا دوس نداشتم این چند خطو بنویسم
یه کامنتی نوشتم که مخالف پستت بود. به مذاقت خوش نیومد. دلیل نمیشه که یگی نیا نخون. متاسفانه انگار خواننده های مجیز گو رو بیشتر دوس داری. که دردیست مشترک تو این مملکت..واقعا راست میگن الناس علی دین ملوکهم . انگار فقط باید بگیم درسته تو این کشور..
اما اقای ادمیزاد شما چطور این قدر راحت قضاوت میکنید.. ندیده نشناخته میگین فلان.. و متاسفم تو این جامعه هر وقت بخوان زبونتو ببندن یا ج..نده میخوننت یا ج..نده باز که دیگه جرات نکنی حرفی بزنی
اینجا هم نمیشه موند انگار. روزگار بدیست. باید بیرون کشید از این ورطه رخت خویش.. فرض اینه که دیگه نیام اینجا. اومدنم با تویه که بگی بیام. همین

باز داری قضاوتم می کنی جاویدان . یعنی چی خواننده های مجیز گو رو بیشتر دوست دارم ؟!
اینو بدون که همیشه خواننده هام برام خیلی با ارزش و مهمند فقط دلم می خواد اندیشه و تفکرتون رو تو چش و چالم نکنید ..بزارید به وقتش خودم بفهمم همین ..
من از انتقادت ناراحت نشدم جاویدان ...از توهینت نسبت به نوشته و نویسنده ناراحت شدم همین .
باش پسر خوب .من غلط کنم راهت ندهم .اگر گفتم نیا واسه این بود که حرص و جوش نخوری فقط !
بده می خوام اروم باشی ؟! هان ؟!
حالا هم قهر نکن که تو قاموس ما نیست نامهربانی و از خود راندن .

Omid 20 آبان 1390 ساعت 22:54 http://my-nasty-dreams.persianblog.ir/

چه دعواییه
بابا بی خیال

آدمیزادی 21 آبان 1390 ساعت 00:38 http://adamizadi.blogspot.com

بازم با اجهزه ی بانو
می بینی جاوید جان؟قضاوت شدن آدم رو ناراحت می کنه.آدم دردش می گیره وقتی دیگران ندیده و نشناخته و صرفا بر اساس ذهنیت خودشون قضاوتش می کنن.من تو را از روی یک کامنت قضاوت کردم. این کار کاملا "آگاهانه" بود. همونطور که تو بانو را از روی یک مطلب قضاوت کردی.
اتهام زدن نتیجه ی مستقیم قضاوته دوست عزیز.خودت تعداد اتهام هایی که توی کامنت هات زدی بشمار.
بانو چنین زنهایی را ندیده بنابراین مطلب کلا ک...شعره.بانو اهل تجربه و ساینس نیست.توجیه گره.اگه یکی از این زنها را ببینه حتما یه کاری دستش میده.اعتقادِ "همینجوری" به این نوشته داره.
می بینی دوست عزیز؟اینها نظر نیست.قضاوته.حکم صادر کردنه.

ادمیزادی مهربانیت جاری ...

جاویدان 21 آبان 1390 ساعت 01:37

قصد توهین نداشتم. یاید بشناسی پس از این مدت..
دعوا کجا بود؟!!

Difar 21 آبان 1390 ساعت 10:37 http://Difar.blogsky.com

دیدیم موضوع زیادی کش ششش پیدا کرده و ما بی خبریم

حضرت دیفار تنها یک سوال از تمام خوانندگان موافق و یا مخالف این پست بانوی این بلاگ عزیز دارد ؟
کدام یک از شما رفقا این پست را بدون در نظر گرفتن جنسیت خودتان خواندید و نظر دادید ؟ همین ...


به رسم رفاقت و مهر
حضرت دیفار

و اگر هزار هزار پاسخ در خور دهندهم حسین روزگار دلم هرگز خنک نخواهد شد
حتی
توی آفتاب تابستان

Difar 21 آبان 1390 ساعت 10:40 http://Difar.blogsky.com

حیفمان آمد تتمه ی این پست قدیمی سخن قیصر شعر ایران را ننویسیم

درد های من جامه نیستند تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی
دردهای من درد مردم زمانه است
مردمی که عکس روی پوستینشان
جلد کهنه ی شناسنامه هاشان
چرک روی آستینشان درد می کند
...

به مهر

ای درد بیش از این به پر‌و‌پای من مپیچ

رحمان 21 آبان 1390 ساعت 12:18 http://1nakhsigar.blogsky.com/

این نوا که در فضا می پیچد
بغض می شکند
اشک می آید
و فاحشه
دنبال جلب رضایت توست
تا شاید
مشتری بار بعدش هم باشی
مشتری دردش باشی
مشتری گرسنگیش باشی
اما
چه کسی عشق او را مشتریست
چه کسی عشوه زنانه ی او را می خرد
نه به قیمت
به قامت
به جان
هیچکس

ابهت
بی توجهی گرگی گیج
به لرزش سینه های گوسفندها نیست
ابهت
لرزش پاهای بزغاله ایست
که از مادرش
شیر می خورد

جاویدان 21 آبان 1390 ساعت 14:45

من هم با اجلزه بانو به ادمیزاد عزیز. ایشالا اخریش باشه.
قضاوت درباره «نظر ادم » با «شخصیت ادم » زمین تا اسمون فرق میکنه. تو مطالب بالا کاملا معلومه و میشه متوجه شد.

گاهی زیاد سخت
با حرفهای من بر خورد می کنید

مهتاب 22 آبان 1390 ساعت 02:19

فغان از لحظه ای که زن باشی وحتی حمایت مرد مورد علاقه ات رو نداشته باشی چه رسد به اینکه رهگذر یک شب مرد باشی ؛
چه بگویم،سخنی نیست
در همه خلوت این شهر، آوا
جز ز موشی که دراند کفنی نیست
وندر این ظلمت جا
جز نوحه شومرده زنی نیست
ورنسیمی جنبد
به راهش
نجوارا
نارونی نیست.
چه بگویم
سخنی نیست...
یه عمر بالشت با مردت یکی است حمایتی ؛ پشتوانه ای از او که مادر فرزندانشی نمی بینی البته نه کل مطلق نیست اما این قضاوته لعنتی که شمااقای جاویدان و شما آقای مسعود به خدا و پیغمبر اعتقاد دارید بدون شناخت کسی این قضاوت لعنتی رو می کنید می گم قضاوت فقط مختص خداست و بس من ، تو ، اونا ، دیگران حق هیچ قضاوتی در مورد هیچکس نداریم وهمین مردانی که شب رو به صبح با همین زن تنهایی که حتی همسایه جواب سلامش را نمی دهد می گذراند اصلا زیر سوال می رود و یا بقول نویسنده با کوچکترین خطر همه چیز را منکر می شود مورد قضاوت قرار می گیرد ؟بیاییم آب ها را گل نکنیم جور دیگر ببینیم .فقط خواستم کمی درد دل کرده باشم فقط کمی از کوه رنجهایم ...

خیلی حرف ها تو سینه م هست مهتاب ..خیلی ..خیلی ..
کسی امروز به من گفت چه خبره ؟! دعوا راه انداختی تو وبت !
من فقط تونستم بغض کنم ..می فهمی ..فقط بغض کنم و هیچی نگم ...که هر جا داد زنی در اومده از زخمی که بهش زدن اورا خفه کرده اند !
گلویم درد می کند، دست می گذارم تا درد این بغض را لمس کنم ...جا برای تنهائی و غم ما نیست اینجا مهتاب ...
جا برای ما حتی جائی که زندگی می کنیم هم نیست مهتاب ..
و من هر روز نگاه نگران زن جوان همسایه را می بینم مبادا شوهرش که همزمان با من از در پارکینگ بیرون می اید از اینه بغل مرا بپاید و تا شب دلم پیش این دخترک و نگرانی هایش می ماند ..
کاش میشد بروم بهش بگویم خیالش تخت باشد ... قاپ شوهرش را نمی دزدم ..حداقل من نمی دزدم ... بگیرد ارام بخوابد .
ولی نمی شود مهتاب .. این درد مسخره همیشه با من و اون خواهد بود

اون نگران از دست دادن شوهرش ..من نگران غم او !

مهتاب 22 آبان 1390 ساعت 03:08

آخ گفتی حر ف دل منو زدی باور کن گاهی این بغضه چنان راه نفسمو می بنده و این درد مسخره مشترک رو نمی دونم کجای دلم بذارم .. وقتی روی هم تلمبارش می کنی و تحمل می کنی دیگه نمی فهمی کدوم درد ؟ ازکجا از کی و آخرش کم کم این دردا خودش بی حس میشن ؛ دردهایی هست که هیچ‌وقت به هیچ‌کس نمی‌گویی، هیچ‌جا هم نمی‌نویسی...
دردهایی که حتی نوشته نمیشوند... می‌گذاری‌شان توی گاوصندوق حافظه‌ات، لا‌به‌لای حرف‌های شب‌مانده‌ی فراموش‌شده، لابه‌لای انبوه صداها و تصویرها. ..
دردهایی که گاهی بی رحمانه و برجسته و جسور توی گلویت بغض می شوند. انقدر بغض می شوند تا آرواره هایت درد بگیرند....

آوازهایی هست که تنها گنجشکهای خسته میدانند مهتاب من .

[ بدون نام ] 24 آبان 1390 ساعت 23:36

مثل اینکه گرت وخاک اینجا دیگه خوابیده. شاید بشه جمله ای نوشت و رد شد. داستان دو زن رو اینجا خوندم. یکی می بخشه، بی دریغ، بی چشمداشت. اون یکی می بخشه، مثل هر زن دیگه ای که زن اگه واقعا زن باشه بخشندگی گوشی ای از ذاتش هست. اما دومی وقتی می بخشه که با حساب و کتابش جور دربیاد. شاید دنبال ارضای قسمتی از زنانگی شه که نادیده گرفته شده و با خودداری از بخش ش در پی تنبیه هست. یا شایدم فقط حقش رو می خواد و فعلا دست از بخشش نگه داشته؟ کسی چه می دونه؟ و کی می دونه که حق با کدومشونه.
این نوشته جهتگیری داره. آشکارا خواسته از زن اول حمایت کنه و از بخشش بی دریغش اما ناخواسته زن دوم رو (عملش رو) به چالش کشیده. نوشته "حفظ اندام می کنیم .... و می گوییم نه" واقعا کی می تونه بگه که حق یه زن نیست که بگه نه؟ مخصوصا با این شوهرهایی که ما هستیم

گرد وخاکش شاید خوابیده باشد اما چقدر من با این کامنتت اروم شدم ..
اونقدر که دیگه گیر نمیدم کو آدرست ؟!
مانا باشی دوست من

اینهم آدرسم نفس خانم. شرمنده گاه یادم میره.
چقدر دوست دارم مانا بشم. "مانا" با اون تعریفی که علی شریعتی کرده. می شه یعنی؟

چرا نشه عزیز دلم .. چرا که نشه .

بابک 26 آبان 1390 ساعت 15:01

دنیا به اندازه همه آدمهایش دیدگاه دارد و به تعداد ادمها توجیه ... اینبار نگاهت را پسندیدم

:)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد