کنارِ هم دراز کشیدهایم ٬کتاباش را با یکی از دستاناش نیمهباز نگه داشته. سرِ من جایی است میان سینه و بازوی او و یکی از دستانام دورِ بدناش حلقه شده و حرف میزنیم. و میبوسماش، چند بار. و کتابِ نیمهباز از دستاش رها میشود...
بیشتر رضا اون وقت دوست میدارم که اون کتاب لای دست و پا هر صفحه اش تا شود و کمی پاره و کمی مچاله ... اخ چقدر لبریز لبخند میشوی اگر بعدها اون کتاب و دست بگیری ...
سلام راستش نفس جان من یک موقعی عاشق شدم. من!!! عاشق یک دختر که نباید میشدم و بعد هم سر عقل آمدم. دختر مثل من نبود و من در این عشق شدن دیدم که چگونه میتوان نیندیشید و فکر نکرد. احساس مطلق این احساس بود که مرا با خود میبرد. من، من عاقل، من معقول نتوانستم تحملش کنم و زیر پایم لهش کردم. معشوقم را اشتباهی یافته بودم اما نمیتوانستم فکر نکنم. نمیتوانستم اختیارم را دست چیزه دیگری بگذارم که کنترلی بر آن ندارم. از آن وقت به بعد احساسم را میکشم. گریه نمیکنم. چون از آن میترسم. نمیتوانم بگویم زیبا نیست. اما دیگر مجالی به آن نخواهم داد. من عقلم عقل مطلق. شاید یک آدم آهنی شاید ولی با این همه این چیزی هست که میخواهم و آن چیزی است که هستم. خدا با من است
خوب نیست این .. اینگونه بودن خوب نیست ! هیچ چیز مطلق نیست .تو هم نباش مرد جوان .
و میبوسماش، چند بار. و کتابِ نیمهباز از دستاش رها میشود... و من از خواب می پرم و نگاهت می کنم این روزها جای مرا در میان بازوهای تو ؛او؛ گفته ست متنفرم از او فردا صبح تمام ؛بالش؛ های خانه را دور خواهم ریخت همین فردا بخصوص این یکی را که تو خیلی دوستش داری
یه دوتای لذت بخش ِ با تصورش عاشقی بسیار کردم و اشک از چشمانم سرازیز می شود و گریه می کنم و گریه می کنم وچقدر سبک می شود عجب وزنی دارد این چند قطره اشک ...دوست می دارمت دختر خوشحالم که اتفاقی پیدایت کردم نوشته هات بمن آرامش عجیب می ده و وزن این چند قطره اشک را از روی دوشم بر می دارد عزیزم می بوسمت تو شکلکا بوسه پیدا نکردم
چقدر با تو در این حس مشترکم! با این تفاوت که این "او"ی مجازی بود که مرا میبوسید، و کتاب نیمه باز بارها و بارها از دستم "من" افتاد! تنهایی بد دردیست، و نبود کسی که همیشه در خیالت است... . شبی نیست که بر بالین به فکرش نباشم. میترسم روزی همین خیال را هم از دست بدهم. مثل گرسنه ای که از بس غذا نخورده اشتهایش را از دست داده.
و من از اون می ترسم که روزی بیاید که دیگر مزه ش از دهانم رفته باشد
چه باشکوه
و چه لطیف
چه لحظه زیبایی..
عزیزم ...
:)
:)
یه دو تایی ِ ساده
که می تونه حال ادم و خوب کنه !
و او چه خوشبخت است..
که دستانش هنوز..
بوی تو میدهد..!
دلمان اب شد بسی عجیب!!!
میشود با تصورش چه عاشقیها که نکرد ..
.
.
افتادن کتاب از سنگینی آن نبود حـتـما.
از خســتگی دست هم نبود حـتـما
از سنگینی پلک هم نبود حـتـما
از سبک شدن ها بود شاید (.)
از سبک شدن ها بود حتما ...
قدر لحظه هاتونو بدونید
ندارمش که بدانم ..تصویر و خیالی بود بانوی من .
وفراموشی همه چیر
و ....
یک بار کتاب از دستم افتاد...
فکر کنم گم شد کلا..
عزیزم ..عزیزم ..
بیشتر رضا اون وقت دوست میدارم که اون کتاب لای دست و پا هر صفحه اش تا شود و کمی پاره و کمی مچاله ...
اخ چقدر لبریز لبخند میشوی اگر بعدها اون کتاب و دست بگیری ...
کتاب رها میشود و حواسش می آید سمت من..
--
این عنوان رو دوست داشتم خیلی.
همه حواسش .. همه حواسش
تا باشه از این کتاب های نیمه باز...
راستی!
سلام
:)
تا باشه کامنتای شما
راستی
علیک سلام
:)
گریه امگرفت در حسرت این دوتاییو دوتایی هایی که از دستش دادم....
فرصت هست هنوز ..این باز از دست مده ... اینبار
این رو خیلی دوست داشتم!
اینم تورو خیلی دوست داشت :)
واقعا خوش به حالش. من که اگه کتاب جلوم باز باشه و زاغه مهمات سپاه!! بغل گوشم منفجر بشه اصلا حالیم نمی شه. چه خوبه که آدم با احساس باشه.
کافیست شبی که در بر می گیری اش ٬ در بر بگیری اش . هوم ؟!!
سلام
راستش نفس جان من یک موقعی عاشق شدم. من!!!
عاشق یک دختر که نباید میشدم و بعد هم سر عقل آمدم. دختر مثل من نبود و من در این عشق شدن دیدم که چگونه میتوان نیندیشید و فکر نکرد. احساس مطلق
این احساس بود که مرا با خود میبرد. من، من عاقل، من معقول
نتوانستم تحملش کنم و زیر پایم لهش کردم. معشوقم را اشتباهی یافته بودم اما نمیتوانستم فکر نکنم. نمیتوانستم اختیارم را دست چیزه دیگری بگذارم که کنترلی بر آن ندارم. از آن وقت به بعد احساسم را میکشم. گریه نمیکنم.
چون از آن میترسم. نمیتوانم بگویم زیبا نیست. اما دیگر مجالی به آن نخواهم داد. من عقلم عقل مطلق.
شاید یک آدم آهنی
شاید
ولی با این همه این چیزی هست که میخواهم و آن چیزی است که هستم.
خدا با من است
خوب نیست این .. اینگونه بودن خوب نیست !
هیچ چیز مطلق نیست .تو هم نباش مرد جوان .
ای جاااااااااااااان
پر شه همه لحظه هات از حس های اینطوری گیل دختر .
تو گودر یه بار دیگه مطلب و دیدم ...
این دفعه بغض گلومو گرفت...
فک کنم من اون کتابه بودم که از دست ساغر افتادم و اون رفت دنبال داستان بازیش...
عزیزم ...
و همه جا عطر نفس های تو جان میگیرد
آشنائی ؟! درست حدس زدم .؟
فکر نمی کنم کسی باشه که این صحنه رو تصور کنه و لبخند رو لباش نشینه. خیلی زیبا بود.
به قول یه دوست که البته به شما هم سر می زنه،
این یه بازیه دو نفرس. هر دو نفر باید بخوان تا...
اونقدر میشه بوسید تا رام شد..آرام شد
و میبوسماش، چند بار. و کتابِ نیمهباز از دستاش رها میشود...
و من از خواب می پرم
و نگاهت می کنم
این روزها جای مرا در میان بازوهای تو ؛او؛ گفته ست
متنفرم از او
فردا صبح تمام ؛بالش؛ های خانه را دور خواهم ریخت
همین فردا
بخصوص این یکی را که تو خیلی دوستش داری
مثل چشمهایت
روی موهایت
وقتی رفتی…
واااااای چه لحظه های قشنگی
از آن ِ تو .
یه دوتای لذت بخش ِ با تصورش عاشقی بسیار کردم و اشک از چشمانم سرازیز می شود و گریه می کنم و گریه می کنم وچقدر سبک می شود عجب وزنی دارد این چند قطره اشک ...دوست می دارمت دختر خوشحالم که اتفاقی پیدایت کردم نوشته هات بمن آرامش عجیب می ده و وزن این چند قطره اشک را از روی دوشم بر می دارد عزیزم
می بوسمت تو شکلکا بوسه پیدا نکردم
منم می بوسمت اروم و طولانی
ای جون...
زبونشووو :)
شاید این من وتو تک نفره...
شاید*ما*شود...
هراس دارم از گفتارم...
چرا هراس ؟
چقدر با تو در این حس مشترکم! با این تفاوت که این "او"ی مجازی بود که مرا میبوسید، و کتاب نیمه باز بارها و بارها از دستم "من" افتاد! تنهایی بد دردیست، و نبود کسی که همیشه در خیالت است... . شبی نیست که بر بالین به فکرش نباشم. میترسم روزی همین خیال را هم از دست بدهم. مثل گرسنه ای که از بس غذا نخورده اشتهایش را از دست داده.
و من از اون می ترسم که روزی بیاید که دیگر مزه ش از دهانم رفته باشد
شایدازاین *ما* شدن تو هم هراس داشته باشی و...
دیگرنخواهی باشی...
هراس دارم ازصدای قدم هایت که دور می شود!!
هراس چه کلمه ی زشت و خشنیه ...ادم حتی اگه از هیچی هم نترسه این کلمه رو که به زبون میاره دلش ناخودآگاه می لرزه .
خوشمان آمد... :دی
:)
و الا آخر ...
و داستان های بعدش ...
و باز هم الا آخر ...
کتاب خودتون قشنگتره
[لبخند]