بانوی اجاره ای

بعضی آدمـــا رو بـــاید رو تـخـت شنـاخـت

بانوی اجاره ای

بعضی آدمـــا رو بـــاید رو تـخـت شنـاخـت

یک "دوتایی" ِ آرام... [۷]

  کنارِ هم دراز کشیده‌ایم ٬کتاب‌اش را با یکی از دستان‌اش نیمه‌باز نگه داشته. سرِ من جایی است میان سینه و بازوی او و یکی از دستان‌ام دورِ بدن‌اش حلقه شده و حرف می‌زنیم. و می‌بوسم‌اش، چند بار. و کتابِ نیمه‌باز از دست‌اش رها می‌شود...   

 

نظرات 30 + ارسال نظر

چه باشکوه

و چه لطیف

سنگ بانو 22 آبان 1390 ساعت 13:57 http://www.sangbanoo.blogfa.com

چه لحظه زیبایی..

عزیزم ...

bahar 22 آبان 1390 ساعت 14:00

:)

:)

Somebody 22 آبان 1390 ساعت 15:28 http://alienmind.blogsky.com

یه دو تایی ِ ساده

که می تونه حال ادم و خوب کنه !

shadow 22 آبان 1390 ساعت 16:47 http://paradaise.blogfa.com

و او چه خوشبخت است..

که دستانش هنوز..

بوی تو میدهد..!

دلمان اب شد بسی عجیب!!!

میشود با تصورش چه عاشقیها که نکرد ..

یک مرد خاص 22 آبان 1390 ساعت 18:07 http://faraz290.blogfa.com

.
.
افتادن کتاب از سنگینی آن نبود حـتـما.

از خســتگی دست هم نبود حـتـما

از سنگینی پلک هم نبود حـتـما

از سبک شدن ها بود شاید (.)

از سبک شدن ها بود حتما ...

قدر لحظه هاتونو بدونید

ندارمش که بدانم ..تصویر و خیالی بود بانوی من .

داوررفیع 22 آبان 1390 ساعت 18:52 http://barayepary.blogfa.com

وفراموشی همه چیر

و ....

پرشان 22 آبان 1390 ساعت 18:56

یک بار کتاب از دستم افتاد...
فکر کنم گم شد کلا..

عزیزم ..عزیزم ..

بیشتر رضا اون وقت دوست میدارم که اون کتاب لای دست و پا هر صفحه اش تا شود و کمی پاره و کمی مچاله ...
اخ چقدر لبریز لبخند میشوی اگر بعدها اون کتاب و دست بگیری ...

حواس پرت 22 آبان 1390 ساعت 19:46 http://haze.blogsky.com

کتاب رها میشود و حواسش می آید سمت من..
--
این عنوان رو دوست داشتم خیلی.

همه حواسش .. همه حواسش

تا باشه از این کتاب های نیمه باز...

راستی!
سلام
:)

تا باشه کامنتای شما

راستی
علیک سلام
:)

حوا2 22 آبان 1390 ساعت 20:57 http://www.hava2.blogfa.com

گریه امگرفت در حسرت این دوتاییو دوتایی هایی که از دستش دادم....

فرصت هست هنوز ..این باز از دست مده ... اینبار

این رو خیلی دوست داشتم!

اینم تورو خیلی دوست داشت :)

واقعا خوش به حالش. من که اگه کتاب جلوم باز باشه و زاغه مهمات سپاه!! بغل گوشم منفجر بشه اصلا حالیم نمی شه. چه خوبه که آدم با احساس باشه.

کافیست شبی که در بر می گیری اش ٬ در بر بگیری اش . هوم ؟!!

masud 23 آبان 1390 ساعت 00:44

سلام
راستش نفس جان من یک موقعی عاشق شدم. من!!!
عاشق یک دختر که نباید میشدم و بعد هم سر عقل آمدم. دختر مثل من نبود و من در این عشق شدن دیدم که چگونه میتوان نیندیشید و فکر نکرد. احساس مطلق
این احساس بود که مرا با خود میبرد. من، من عاقل، من معقول
نتوانستم تحملش کنم و زیر پایم لهش کردم. معشوقم را اشتباهی یافته بودم اما نمیتوانستم فکر نکنم. نمیتوانستم اختیارم را دست چیزه دیگری بگذارم که کنترلی بر آن ندارم. از آن وقت به بعد احساسم را میکشم. گریه نمیکنم.
چون از آن میترسم. نمیتوانم بگویم زیبا نیست. اما دیگر مجالی به آن نخواهم داد. من عقلم عقل مطلق.
شاید یک آدم آهنی
شاید
ولی با این همه این چیزی هست که میخواهم و آن چیزی است که هستم.
خدا با من است

خوب نیست این .. اینگونه بودن خوب نیست !
هیچ چیز مطلق نیست .تو هم نباش مرد جوان .

ای جاااااااااااااان

پر شه همه لحظه هات از حس های اینطوری گیل دختر .

پرشان 23 آبان 1390 ساعت 01:10

تو گودر یه بار دیگه مطلب و دیدم ...
این دفعه بغض گلومو گرفت...

فک کنم من اون کتابه بودم که از دست ساغر افتادم و اون رفت دنبال داستان بازیش...

عزیزم ...

تقی 23 آبان 1390 ساعت 01:15

و همه جا عطر نفس های تو جان میگیرد

آشنائی ؟! درست حدس زدم .؟

نیکی 23 آبان 1390 ساعت 08:34

فکر نمی کنم کسی باشه که این صحنه رو تصور کنه و لبخند رو لباش نشینه. خیلی زیبا بود.

رها 23 آبان 1390 ساعت 10:17 http://www.raha70sh.blogfa.com

به قول یه دوست که البته به شما هم سر می زنه،
این یه بازیه دو نفرس. هر دو نفر باید بخوان تا...

اونقدر میشه بوسید تا رام شد..آرام شد

مریم 23 آبان 1390 ساعت 10:34 http://aftabgardoon2011.blogfa.com/

و می‌بوسم‌اش، چند بار. و کتابِ نیمه‌باز از دست‌اش رها می‌شود...
و من از خواب می پرم
و نگاهت می کنم
این روزها جای مرا در میان بازوهای تو ؛او؛ گفته ست
متنفرم از او
فردا صبح تمام ؛بالش؛ های خانه را دور خواهم ریخت
همین فردا
بخصوص این یکی را که تو خیلی دوستش داری

مثل چشم‌هایت
روی موهایت
وقتی رفتی…

سپید 23 آبان 1390 ساعت 11:42 http://salivan.blogfa.com

واااااای چه لحظه های قشنگی

از آن ِ تو .

مهتاب 23 آبان 1390 ساعت 14:00

یه دوتای لذت بخش ِ با تصورش عاشقی بسیار کردم و اشک از چشمانم سرازیز می شود و گریه می کنم و گریه می کنم وچقدر سبک می شود عجب وزنی دارد این چند قطره اشک ...دوست می دارمت دختر خوشحالم که اتفاقی پیدایت کردم نوشته هات بمن آرامش عجیب می ده و وزن این چند قطره اشک را از روی دوشم بر می دارد عزیزم می بوسمت تو شکلکا بوسه پیدا نکردم

منم می بوسمت اروم و طولانی

MiSs F 23 آبان 1390 ساعت 15:27 http://decolletage.blogfa.com/

ای جون...

زبونشووو :)

آزاده 23 آبان 1390 ساعت 23:19 http://18behesht.blogfa.com

شاید این من وتو تک نفره...
شاید*ما*شود...
هراس دارم از گفتارم...

چرا هراس ؟

چقدر با تو در این حس مشترکم! با این تفاوت که این "او"ی مجازی بود که مرا میبوسید، و کتاب نیمه باز بارها و بارها از دستم "من" افتاد! تنهایی بد دردیست، و نبود کسی که همیشه در خیالت است... . شبی نیست که بر بالین به فکرش نباشم. میترسم روزی همین خیال را هم از دست بدهم. مثل گرسنه ای که از بس غذا نخورده اشتهایش را از دست داده.

و من از اون می ترسم که روزی بیاید که دیگر مزه ش از دهانم رفته باشد

آزاده 25 آبان 1390 ساعت 20:29 http://18behesht.blogfa.com

شایدازاین *ما* شدن تو هم هراس داشته باشی و...
دیگرنخواهی باشی...
هراس دارم ازصدای قدم هایت که دور می شود!!

هراس چه کلمه ی زشت و خشنیه ...ادم حتی اگه از هیچی هم نترسه این کلمه رو که به زبون میاره دلش ناخودآگاه می لرزه .

YeDokhtar 25 آبان 1390 ساعت 21:03 http://www.cocl2.persianblog.ir

خوشمان آمد... :دی

:)

و الا آخر ...
و داستان های بعدش ...
و باز هم الا آخر ...

علیرضا 28 خرداد 1391 ساعت 13:42 http://www.ghasedak68.blogfa.com

کتاب خودتون قشنگتره

[لبخند]

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد