بانوی اجاره ای

بعضی آدمـــا رو بـــاید رو تـخـت شنـاخـت

بانوی اجاره ای

بعضی آدمـــا رو بـــاید رو تـخـت شنـاخـت

انزوای ناگهانی

 

 سعی کن به جای اینکه هِی بری اون آدمی رو که تَهِ ذهنت تپوندی بکشی بیرون و با سر انگشتات،خاکِ روشو پاک کنی و هِی نگاه کنی تو چشاش و هِی بغض کنی و هِی یادت بیاد چقدر بِش اعتماد داشتی و می دونستی چقدر دوسِت داره و بغلش گرم بود و پریـود رو می فهمید و بلد بود آرومت کنه و هِی دلت کوچیک شه ، هِی کوچیک شه ..، هِی کوچیک ...، فراموشش کنی صرفاً.    

 

نظرات 40 + ارسال نظر

یه کم زمان می بره. فرصت بده خوب!

تو بگو تاکی صبر می کنم .فقط بگو تا کی .

بابک 26 آبان 1390 ساعت 08:58

و به دست هایم نگاه می کنم
رد زرد سیگار هائیست -
که با تو کشیده ام و برای تو ...
حالا حتی سیگار ها هم زود تمام می شوند
و تو مثل همیشه محو می شوی
زودتر آن که ببوسمت ...

هیچی نمیشه گفت مقابل این همه زیبائی ِ تلخ .

تهمینه 26 آبان 1390 ساعت 09:14

گاهی آرزو میکنم ای کاش ...
دلی نبود تا تنگ شود ...
تا خسته شود ...
تا بشکند ....

کاش بمیرد .

سنگ بانو 26 آبان 1390 ساعت 11:32 http://www.sangbanoo.blogfa.com

به نظر کار سختی میاد..
.
.
.
یعنی من عاشق این سبک توصیف احساساتت هستم..

عزیز دلی ...

مراقب خودت باش

هستم عزیز دلم .. تو هم

میلاد 26 آبان 1390 ساعت 12:44 http://ghahvesigar.blogfa.com

توی ذهنت تا ته به یکی تپوندی بعد می خوای بکشی بیرون؟ بعد با انگشتت می خوای خاکش رو بگیری مگه چند وقته تپوندی؟ طرف فروشنده نوار بهداشتیه؟ (همینطوری خواستم بی ادب بشم)

لعنت به تو .

موافقم

:)

قدیسه ی رقاص 26 آبان 1390 ساعت 14:18

با آمدنت به وبمان بسی مارا شاد نمودی

بار اولم نبوده .. فقط کامنتمان نمی اید

masud 26 آبان 1390 ساعت 15:28

سلام
چشم
سعی میکنم.
خواستخ بهت اطلاع بدم از نگرانی در آی.

هوم ؟!

آزاده 26 آبان 1390 ساعت 16:38 http://18behesht.blogfa.com

آن همه اعتماد...
راستی کلمه ای داریم که بیشترازحماقت توصیفش کنه؟!

چی بگم والله.

ملیحه 26 آبان 1390 ساعت 17:48 http://chiichaak.blogfa.com

به همین راحتی ، به همین خوشمزگی ...

اونجورم راحت و خوشمزه نیست .

چلچله 26 آبان 1390 ساعت 18:38

گاهی وقتا دست آدم نیست. یهو وسط یه کار دیگه ای که میبینی غرق شدی تو این افکار!!!

بعض وقتا دست خودته ..خودت و وامیدی تو خاطراتش .

من معتقدم هرچیزی رو میشه فراموش کرد.
حتی خدا. حتی خودت رو. چه برسه به دیگری...

نمیشه ..صرفا میزاری ته مه های ذهنت .تا جلو چشت نباشه ...با یه اهنگ یه صدا یه بو ..دوباره همه چی بادت میاد ...

رضا 26 آبان 1390 ساعت 19:08

فراموش کردن!!
حرف ها میزنی بانو!(اسمایلی خنده تلخ)

راستی معشوقه ی شما را میخواند، بگو که دوستش دارم ،بگو که دست خودم نیست که دوستش دارم،بگو بعد از این همه مدت فراموشم نشدی(اسمایلی گریه تلخ)

کامنتتو دوست داشتم با همه خنده ها و گریه های تلخ ش ..

میلاد 26 آبان 1390 ساعت 22:54 http://ghahvesigar.blogfa.com

چرا لعنت حالا؟

فوش میخوای ؟

گیرم هی کوچیک شه...
با عمقش چیکار کرد...

تو عمق میشه گم شد ..محو شد
این کوچیک شدن و فشرده شدن درد داره .

ما امیدواریم همیشه کامنتتان بیاید:)دی

عزیز دلم .. سعی می کنم ..اما از پست های تکه ای ت خیلی خوشم اومد .

پولاددل 27 آبان 1390 ساعت 00:36 http://steelheart.blogfa.com

سخته ...
ولی ممکنه .

سخته ولی ممکن نیست .

masud 27 آبان 1390 ساعت 00:42

میگن روزی یه شیر عاشق یه دختره میشه. میره خواستگاری دختره. بابای دختره بهش میگه من که اینطوری نمیتوتونم دخترم رو بهت بدم. تو چنگالای دراز داری، تو دندونای تیز داری. شاید به دخترم آسیب رسوندی.
آقا شیر بدبخت هم میره دندوناشو میکشه ناخوناشو کوتاه میکنه بهد میاد خونه دختره.
باباهه که میبینه اینطوری که می خواسته شده چوب رو ور میداره و یک کتک مفصل به آقا شیر ما میزنه و پرتش میکنه بیرون.
به نقل از داستان های ازوپ
فک کنم خودتون نتیجه شو فهمیدین.
افلاطون میگه:
اگه با قلبت عاشق یکی شدی زیاد جدی نگیرش چون کار دل دوست داشتنه همونطور که کار چشم دیدنه. اما اگه با عقلت عاشق یکی شدی بدون که داری چیزی رو تجربه میکنی که به اون عشق واقعی میگن.
و حالا مسعود شما را به ادامه این برنامه دعوت میکند.
دوستون دارم.

:)

Art 27 آبان 1390 ساعت 01:01

فراموش کردنش برایم مثل آب خوردن بود!! از همان آب هایی که می پرد توی گلو و سالها سرفه میکنیم.../

ها گفتی .از همونا که می شکنه تو گلو !

آدمیزادی 27 آبان 1390 ساعت 03:28 http://adamizadi.blogspot.com

تو رفته‌ای
و من کلماتی را به یاد می‌آورم
که از تکرارِ گریه ... ترانه می‌شوند.
.
.
.
اصلا چه فرقی دارد؟
هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید
هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

"سید علی صالحی"

آدمیزادی 27 آبان 1390 ساعت 03:29 http://adamizadi.blogspot.com

تو رفته‌ای
و من کلماتی را به یاد می‌آورم
که از تکرارِ گریه ... ترانه می‌شوند.
.
.
.
اصلا چه فرقی دارد؟
هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید
هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

"سید علی صالحی"

دوستش داشتم .مرسی

احسان 27 آبان 1390 ساعت 11:31 http://ashub.blogfa.com/

بانوی اجاره ای
هنوز اینجا طلوع میکنی
و همه ما را به داشتن چیزی که ادعا مالکیتش داریم
سخره میگیری
...
برگشتم.با ادرس جدید و دلتنگت

چه همه خوشحالم از بازگشتت مرد جوان ...

سونات 27 آبان 1390 ساعت 11:41 http://eternal.blogsky.com

که آنقدر ساده باشد که تنها یک نگاه بی انتها
روی قلبت آرام بگیرد
بی آنکه بدانی کی بود

:)

shadow 27 آبان 1390 ساعت 11:56 http://paradaise.blogfa.com

نمیشود بانو نمیشود..!

باور کن..!

عزیزم ..

masud 27 آبان 1390 ساعت 15:07

نفس میخواستم بدونم تا حالا خودت عاشق شدی؟
از این عشقای الکی که تو فیلمای هالیوودی نشون میدن نه هااا
از عشقایی که مثه گفته افلاطونن
عشقای که از دوست داشتن شروع میشن و بعد میفهمی که عاشقی
نه از اونایی که با یک تخیل به نام عشق(!) شروع میشن و به قولی با یک ببخشید به پایان میرسن
میفهمی که؟!!!!
شدی؟

از اونائی که گفتی شدم . اما از دوست داشتن شروع نشد .به صرف یه سری نیازهای مشترک کنار هم بودیم و بعد که رفت تازه رسیدم به اون درک عمیق عشق ..گرچه اون با یه عذرخواهی و ببخشید بی خیال همه ماجرا شد ..ولی من با پوست و گوشت و استوخونم دلبسته و وابسته ش شده بودم ..
اوف بی خیال پسر ..انگشت نکن تو زخمای عمیق .

پرشان 27 آبان 1390 ساعت 17:38

اگه نتونی چی؟

می سوزیم و می سازیم .

پرشان 27 آبان 1390 ساعت 17:39

من که پریود نشدم هیچ وقت چیکار کنم؟

منو تو هیچ شرایطی درک نکرد

عزیزم ..

کدوم پستای تکه ای؟

اینکه از همه چی توی یک پست می نویسی ... کوتاه و موجز ..
ادم خوشش میاد تا ته ش رو بخونه ..صرفا به یک محتوا نمی پردازی .

رهـ ا 27 آبان 1390 ساعت 20:22 http://www.pulse-of-night2.blogfa.com

وقتی دلت میگیره..
یادت میاد که کی میتونه فقط ارومت کنه اما اون ادمو دیگه نداری..
اون وقته که هی هی هی غصه میخوری....

هی هی هی قلپ قلپ اشک میریزی..

فقط فراموش کردن اولیه که یه مقدار سخته. دومی و سومی رو به راحتی می شه ایگنور کرد. تو گلو هم نمی پره. وجدان درد هم نمی گیرید. قول می دم. قول "مرررررردونه" .
ساده ترین راهشم اینه که دومی رو بذاریم جای اولی، سومی رو جای دومی و الخ ....

اصل جایگزینی !
این قدیما جواب میداد روی من ..الان بی اثره .
راه چاره ای نوین تره یادمان بده مرد تاریخ :)

میلاد 27 آبان 1390 ساعت 21:49 http://ghahvesigar.blogfa.com

چرا فحش؟

میخوای ماچت کنم ؟! چه پروووووووو

:دی

مهتاب 28 آبان 1390 ساعت 01:35

با زمان بازی می کنیم ؛ عقب ..جلو ..فرقی نمی کند این ساعتهای دلتنگی برای کسی که در انتهایی ترین حفره دلت جایگزینش کردی و گه گاهی که باید گفت همیشه ؛ گرد و غبار زمان رواز عکس حک شده اش درون همون حفره دل پاک می کنی و دلت هی کوچیک می شه ...هی کوچیک اما اون حفرهه هی بزرگ می شه ..بزرگ می شه ...نمیشه فراموشش کرد صرفا بانو جان .
عزیزم وبلاگ ندارم وقتی یکی بی مانند مثل تو می نویسی ؛قشنگ می نویسی با احساس و اینقدرلمس کردنی و ملموس من ...؟نه تو بنویس عزیزم قلمت همیشه پایدار

عزیز دلمی مهتاب .. روی ماهتو می بوسم دردونه ... محبتت جاری .

میلاد 28 آبان 1390 ساعت 04:10 http://ghahvesigar.blogfa.com

حالا چون اصرار می کنی باشه قبول ماچم کن. چه کنم دیگه بگم نه افسردگی می گیری

یادم میاد بچه که بودم وقتی یکی که دوسش داشتیم اذیتمون می کرد می گفتیم : کاری نکن یه جور ماچت کنم که خون دماغ شی :)
حالا ازون ماچا می کنمت .
ازون ماچا
از اونا
همونا
:دی

پرنده 28 آبان 1390 ساعت 09:23 http://gafase-zendegi.persianblog.ir

چرا فراموشی؟
یعنی همین دلخوشی به خاطرات رو هم از خودمون بگیریم؟؟؟؟؟؟؟

گاهی مث کشیدن تیر از یه زخمه که فقط خونریزیش قطع شده اما هنوز عمیق و تازه ست ...

آوین 28 آبان 1390 ساعت 10:44 http://delhavarazha.blogfa.com

زیبا و دوست داشتنی .قلمت سبز

مرسی اوین عزیز ...

مریم 28 آبان 1390 ساعت 11:12 http://aftabgardoon2011.blogfa.com/

نمی شه نفس
نمی شه
می خوام بهش بگم برو گم شو
ازت متنفرم
بیزارم
اما یه چیزی اون ته دلم قیلی ویلی می ره
نمی دونم عشقه عادته سادیسم ساخیسمه دیوونه گیه نمی دونم
نمی دونم

این که من می‌کشم درد بی‌تو بودن نیست
تاوانِ با تو بودن است

امیر سربی 28 آبان 1390 ساعت 11:34 http://amirsorbi.blogfa.com


سعی کن به جای اینکه هِی بری اون آدمی رو که تَهِ ذهنت تپوندی بکشی بیرون
______________________
اینا به کنار
ولی به طرز عجیبی انقدر توی این فضای مجازی
خیانت دیدم و دو دره شدم
که بیشتر از اینکه ناراحت بشم تعجب کردم
از اینکه اگه مثل آدم بیان بگن به هر دلیل
دیگه نباید و نمی خوان که من باشم
انقدر دموکرات هستم که حرفی نزنم و بپذیرم
ولی به جای این
اولش فحش می خورم که تو فلان رازو به فلانی گفتی
فرداش خودشو توی بغل همون فلانی پیدا می کنم
جل الخالق

میدونی امیر تکه‌‌های سرنوشت‌ِ مرا یا باد برده یا جا گذاشته‌ام جایی میانِ اولین‌‌ها .
همان ها که تو به زیبائی توصیفشان کردی .

MiSs F 28 آبان 1390 ساعت 19:23 http://DECOLLETAGE.BLOGFA.COM

گُل گفتی بانو..گُل.

عزیزم ...

رها 29 آبان 1390 ساعت 11:12 http://www.raha70sh.blogfa.com

مثل نوسان کند میرا می مونه. باید بزاری هی تکرار شه تا دامنه ی نوسانش به صفر برسه.
بزار بیاد و بره تو ذهنت. خودش بالاخره آروم میگیره سر جاش.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد