بانوی اجاره ای

بعضی آدمـــا رو بـــاید رو تـخـت شنـاخـت

بانوی اجاره ای

بعضی آدمـــا رو بـــاید رو تـخـت شنـاخـت

دیوث ها به جهنم هم نمی روند

 

توساکت

تو قهقهه

تو بغض                          

تو فریاد

تو ولگردی هایِ آخر ِ شب از فرط ِ بی جائی !

کنار ِ خیابونِ لُخت

خون لخته است که بالا می آوری وقتی تمام زنانگی ات را می دِرد !

مردانگی ِ آن دیوث !!

بغض  و خون و سرفه است که بالا می آوری

وقتی به خود می آئی کنار آن خیابونِ لُخت !

لُخت .

دستت را فرو میبری توی تل خاکی که چال شده کنار پیاده رو

ازشرم سرت را بالا نمی آوری  ...

تو اون خیابونِ لُخت که نیست حتی کلاغ !

گریه می کنی ...

دستِ خاکی ات را به نرده ها می کشی

بلند میشوی

زیر ِدلت تیر می کشد !

گیج می روی ...برای لحظه ای می ایستی

مکثی که دلت می خواهد تا ابد به طول انجامد

درد تو تمامیتِ زنانگی ات می پیچد !

دولاتر میشوی  

می روی

می روی

می روی

کوچک میشوی ...

بی شکل میشوی ...

بی شکل ...

بی حاشیه ...

بی متن ...

بی حرف... 

به باد میروی ...

با باد به باد میروی ...

 

 

 اولین شب از آخرین روز جدایی ام .مورخ ۱۵/۳/۸۴