می گفت : تهران، کشور ِ بیوفاییست. نشدهاست زنی را بسپاری به امان ِ این شهر ِ غریبه، برگردی پس بگیری. آنقدر بوق میزند این شهر، که این نه/ آنیکی، یکی را سوار میشود. تهران، فقط دلتنگی به آدم افزودهاست..
"ماه دایره ای غمگین است".چه جالب ولی باز هم طفلکی ماه. اخه مگه چیش کمتر از خورشیده؟فقط شانس نیاورده و اسیر سیاهی شب شده وگرنه اگه تو دل روز جا داشت دیگه غمگین نیود. عجب جبری...
یادمه وقتی توی خیابونای تهران قدم میزدم راه میرفتم خیلی خیلی زود خسته می شدم انگار همیشه وزنه به پاهام بسته بودم روی دوشم سنگینی می کرد کند می شدم می موندم ... تهران فقط دلتنگی به آذم می افزاید آدمی را به شلوغی بی امان خود می آلاید ...
کنار جاده منتهی بشهر خانمی ایستاده بود ابندا دلم برایش سوخت خواستم اگر مسیرش به مسیر من می خورد سوارش کنم ولی پشیمون شدم دیدم زانتیایی از فاصله صد متر دور تر دنده عقب می آید همین طوری توی آئینه مسیرش را تعقیب می کردم تا جلو زن ایستاد و زن دولا شد و با هم صحبت می کردند که درب جلو باز شد و زن سوار شد
آمده بودم مثلا توی این دنیا بتوانم با دیگران باشم. که دور و برم حداقل اینجا شلوغ باشد. که تا آپ می کنم برای 300 نفر دعوت نامه بفرستم که 200 تاشان بیایند و نظر بدهند. ولی نشد. این دنیایمان هم شد مثل آن دنیایمان. آخرش هم آمدم به این آدرس جدید تا راحت تر باشم.
سلام
کسانی هستند که برای ناموس دیگران بوق میزنند
بی خبر از آنکه
کسانی هم برای ناموس آنها طبل می زنند ...
طبلی که صدایش کمی بعد شنیده خواهد شد .
راستی اجاره ها هم گران شده است ...
باید به فکر سرپناه بود.
...
متاسفانه
ای وای :( حال ماست، حال ماست...
با همهی بی وفاییش من که خیلی دوسش دارم .
ممنون که به خاطره سر زدید.
اگر زن به روستای قاسم آباد سفلی هم بسپاری ، تراکتور است که برایش نور بالا میزند ...... همه جا گل و بلبل است همشیره
آخرین باری که گریه کردم روزهای اولی بود که آمده بودم تهران . . .
.
آمدم بخوانم و بعد هم آدرس جدیدم را بگذارم.
آخی.چقدر غمناک بود.نه؟
طفلکی طهران....
"ماه دایره ای غمگین است".چه جالب
ولی باز هم طفلکی ماه. اخه مگه چیش کمتر از خورشیده؟فقط شانس نیاورده و اسیر سیاهی شب شده وگرنه اگه تو دل روز جا داشت دیگه غمگین نیود. عجب جبری...
تهرون که میگن شهر قشنگیه...ولی مردمش بدن...
دیالوگ فیلم دختر لر.
تهران شهر خراب شده ایست...
کلن هرچی بیشتر زندگی میکنی فقط دلتنگی هات بیشتر میشن.
جمله ی آخرت خیلی خوبه
یادمه وقتی توی خیابونای تهران قدم میزدم
راه میرفتم
خیلی خیلی زود خسته می شدم
انگار همیشه وزنه به پاهام بسته بودم
روی دوشم سنگینی می کرد
کند می شدم
می موندم ...
تهران فقط دلتنگی به آذم می افزاید
آدمی را به شلوغی بی امان خود می آلاید
...
سلام
خوش اومدی به خونه ی دل
نوشته هاتونو خوندم و دوست داشتم
مواظب خودتون باشید
اگه دوست داشتی و وقت هم داشتی اینجارو بخون
http://zitana.blogfa.com/post-341.aspx
با حوصله بخون
بوق می زنند بوق می زنند
فقط دلتنگی به آدم افزوده است...
تهرا که طهران نیست دگر!!
سلام
لعنت به هر چی آدم هرزه در هر لباسی که هست
همه جا از این بوق ها داره دیروز یک شیخ میخواست من رو بلند کنه
تهران جای بدی نیست بانو. شبهای قشنگی دارد.. فقط، ما کمی به آرادی عادت نکرده ایم.. بوق که می زنن تازه می فهمیم عشق هامان عشق نبوده..
راستی مرسی بهم سر زدی برای خوندن میام بازم
آرامش ؛محصول تفکر نیست ، آرامش هنر نیندیشیدن به انبوه مسائلی است که ارزش فکر کردن ندارند ....
لحظه هایتان آرام ....
همه سبک تر شده اند
بوقها هم سمج تر
اینجا کشور تر هاست
کنار جاده منتهی بشهر خانمی ایستاده بود
ابندا دلم برایش سوخت خواستم اگر مسیرش به مسیر من می خورد سوارش کنم ولی پشیمون شدم
دیدم زانتیایی از فاصله صد متر دور تر دنده عقب می آید همین طوری توی آئینه مسیرش را تعقیب می کردم تا جلو زن ایستاد و زن دولا شد و با هم صحبت می کردند که درب جلو باز شد و زن سوار شد
onja nistam ...onjai ham nistam ... vali dosesh daram ...tehrano migam ...
آمده بودم مثلا توی این دنیا بتوانم با دیگران باشم.
که دور و برم حداقل اینجا شلوغ باشد.
که تا آپ می کنم برای 300 نفر دعوت نامه بفرستم که 200 تاشان بیایند و نظر بدهند.
ولی نشد. این دنیایمان هم شد مثل آن دنیایمان.
آخرش هم آمدم به این آدرس جدید تا راحت تر باشم.
:)
تهران، دهاتی به وسعت ایران