روهین زیپ لباس را بالا کشید.
میراندا بلند شد چرخی زد. روهین سالنامه را گذاشت روی تخت .
گفت: " تو چقدر جذابی* "
"چی گفتی ؟"
"چقدر جذابی"
میراندا دوباره نشست . می دانست روهین منظوری ندارد ولی باز قلبش به تاپ تاپ افتاده بود. شاید روهین به همه زنها میگفت جذاب. شاید این کلمه را توی تلویزیون شنیده بود یا روی جلد یک مجله دیده بود. یاد روزی افتاد که با دو به ماپاریوم رفته بود. آن موقع فکر می کرد حرف دو را می فهمد. آن موقع این کلمه برایش مفهوم داشت.
میراندا دست به سینه نشست و راست تو چشمهای روهین زل زد.
"دلم میخواهد یک چیزی بهم بگی"
روهین ساکت بود.
"این کلمه یعنی چی؟"
"کدام کلمه؟"
"همین کلمه که گفتی . جذاب. یعنی چی ؟ "
روهین سرش را پایین انداخت. یکهو خجالت کشیده بود.
"نمی توانم بهت بگویم"
"چرا؟"
" یک راز است."
لب ها را روی هم فشار داد. جوری که وسط هر دو لبش کاملا سفید شده بود.
"رازت را به من هم بگو. می خواهم بدانم."
روهین نگاهش می کرد . چشمهاش شده بود یک خط باریک. تقلا کرد دوباره پاها را به تشک بکوبد ولی میراندا محکم آنها را گرفته بود. روهین خودش را تاقباز روی تشک انداخت. دست ها را دور دهنش کاسه کرد. بعد پچ پچ کنان گفت:
"یعنی کسی که نمی شناسیش ولی خاطر خواهش میشوی."
مترجم دردها / نوشته جومپا لاهیری