X
تبلیغات
رایتل

 

 

کناره‌ی چرک‌تابِ گل‌ابریشم پلّه‌های بالا را پهن کردم وسطِ پاخور حیاط. به عشق پاقدمت. چه قابل؟ پلّه با آدمیزاد توفیر دارد. لُخت هم که باشد، بی‌آبرو نیست. دوتا چراغ زنبوریِ پایه‌دار عاریه‌ هم تا بوقِ سگ محض روشنی دلت پشتِ در کوچه سوخت.
همچین مترّصد... قبله که می‌گرفت، جمع می‌کردم کناره را؛ سبک می‌شد، پهن می‌کردم. بارانِ تابستان که سامان ندارد لامرّوت. معلوم نمی‌کند. غافل شدم از مسّمای بادمجانِ سر اجاق. ریزریز جوشید و ته‌گرفت و سوخت. کناره‌ی گل‌ابریشم زیر بارانِ بی‌حکمتِ تابستان و فضله‌ی کفتر شد منجلابِ لجن. تو هم که نیامدی!

 

 

نفس | | 23